آوازهای بی وقت !

آب بدون ماهی احساس تنهایی می کند..
هنگام تولد ، خود می گریستم ، هنگام مرگم ،عزیزانم ..
نگاهت را تا چشمت پیمودم ..
عمرنگاهم به تماشای روی ماهت سپری شد.
وقتی مقابل آینه می ایستی ،زیبایی ازسرآینه سرمیرود..
دوخط موازی روی تختخواب دونفره ، همدیگررا درآغوش گرفتند..!
شب یلدا، کلاهش رابه احترام چشم سیاهت بلند می کند..
نگاهم ، گل وجودت را از حفظ است..
بهاردرفصل پایَیز، گل کاغذی بو می کند..
رد پایم، تنهایَیم را دراجتماع جستجو می کند..
وقتی تصویرگلی که درآب افتاده بود، پرپرشد، ماهی ها اشگ رختند..
پروانه ها، روح گل پرپرشده را، تاافق دوردست بدرقه کردند..
آرزومی کنم قلبم ، قبل ازمغزم ازکار بیافتد..
برای پرنده ، به نشانی گل ، نامه نوشتم ..
از: پرویز شاپور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر