......
انسان و انسانیت دوهمسفرند . اولی همیشه سراز کوچه و خیابان درآورده و دومی ازتوی کتاب ها !
آتش عشق تنها آتشی است که انسان از سوختن درمیان شعله های آن لذت میبرد.
فرق جوانی و پیری دراین است که هنگام جوانی میخواهی دنیارا تغییردهیم ، ودرهنگام پیری جوانان را...
بسیاری ازما وقتی به رودخانه ای میرسیم ، تمام عمر درانتظار می نشینیم ، تا مگرکسی بیاید وروی آن برای
ما پلی بسازد..
میخواستم کلاهم را قاضی کنم ،ولی چون معدلش کم بود، دانشکده حقوق اورا نپذیرفت ..
وقتی عصبانیتم " گل " کرد ، جمعیت هورا کشید...
آن زندانی را به حیاط زندان راه نمیدادن ، چون خیلی بلند پرواز بود...
وقتی که پائیز فرامیرسد ، درختان برهنه ، به کاج عنوان خائن میدهند...
برای اینکه درتنهائی به خیالبافی مشغول نشود، کاموابافی یاد گرفت ..
آنقدر صدایش گرم بود ، که وقتی درمیان برف آواز میخواند، برفها آب میشدند..
چون گذرنامه نداشتم ، نگذاشتند به عالم روُیا سفر کنم ..
وجدان راحت مانند بالش نرمی است ، که آدم سرش راروی آن میگذارد وآرام بخواب خوش میرود..
قدرپول را آنکس میداند که ندارد. اما قدرهنر راکسی میداند که دارد .
آنقدر از کاه ، انواع کوه ساخت ، که بالاخره کوهنورد شد..
زندگی به دو نیم تقسیم میشود. نیمه اول به امید نیمه دوم ، و نیمه دوم درحسرت نیمه اول .
دریچه قلبم را دوختم . حیف که نخش پوسیده بود ..
آنقدر کمبود احترام داشت ، که گهگاهی جلوی پای خودش بلند می شد ..
عشق مانند عینک سبزی است ، که کاه را یونجه می بیند ..
درتعجبم ، که آینه ها درلحظه نشان دادن اینهمه آدمهای " دورو" ، دچار سرگیجه نمی شوند ..
بزرگترین شهامت ها ، سرفرود آوردن دربرابر حقیقت است ، درعین زورمیند و توانائی ..
اگر مغز توخالی هم مثل معده خالی ، سروصدا میکرد، ما انسانها برای بدست آوردن عقل ، خیلی بیش از
اینها تلاش میکردیم .
کم دانستن و پرگفتن ، مثل پول نداشتن و زیاد خرج کردن است !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر